جوجه اردک زشت

Mummy Duck lived on a farm. In her nest, she had five little eggs and one big egg. One day, the five little eggs started to crack. Tap, tap, tap! Five pretty, yellow baby ducklings came out.

اردک مومیایی شده در یک مزرعه زندگی میکرد. او در لانه اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت.روزی پنج تخم کوچک شروع کردن به ترک خوردن تاب، تاب، تاب. پنج جوجه اردک قشنگ زرد بیرون آمدند.

Then the big egg started to crack. Bang, bang, bang! One big, ugly duckling came out. ‘That’s strange,’ thought Mummy Duck. Nobody wanted to play with him. ‘Go away,’ said his brothers and sisters. ‘You’re ugly!’ The ugly duckling was sad. So he went to find some new friends.

سپس تخم بزرگ شروع کرد به ترک خوردن بنگ، بنگ، بنگ. یک جوجه اردک بزرگ زشت بیرون امد.  عجیب بود.اردک مومیایی شده فکر کرد. هیچکس نمیخواست با او بازی کند.برادران و خواهرانش گفتند:گمشو. تو زشتی. جوجه اردک زشت ناراحت بود. بنابراین خواست دوستهای جدیدی پیدا کند.

‘Go away!’ said the pig. ‘Go away!’ said the sheep. ‘Go away!’ said the cow. ‘Go away!’ said the horse. No one wanted to be his friend.

جوجه اردک بزرگ گفت گمشو. گوسفند گفت گمشو. گاو گفت گمشو. اسب گفت گمشو. هیچیکس نمیخواستند با او دوست شوند.

It started to get cold. It started to snow! The ugly duckling found an empty barn and lived there. He was cold, sad and alone. Then spring came. The ugly duckling left the barn and went back to the pond. He was very thirsty and put his beak into the water. He saw a beautiful, white bird! ‘Wow!’ he said. ‘Who’s that?’ ‘It’s you,’ said another beautiful, white bird. ‘Me? But I’m an ugly duckling.’

برف شروع به باریدن کرد ، سرد شد.جوجه اردک زشت یک طویله خالی پیدا کرد و در آن زندگی کرد. او سردش بود ناراحت و تنها بود.سپس بهار آمد. جوجه اردک زشت از طویله بیرون امد و به دریاچه برگشت. او خیلی تشنه بود و منقارش را در آب گذاشت.او یک پرنده زیبا و سفید دید. وواااااوووو.او گفت:اون کیه؟ پرنده زیبا و سفید دیگر گفت:این شما هستید. من؟ اما من یک جوجه اردک زشت هستم.

‘Not any more. You’re a beautiful swan, like me. Do you want to be my friend?’ ‘Yes,’ he smiled.

دیگر نیستید.شما یک قوی قشنگ هستید مثل من.میخواهید دوست من شوید؟ بله.او لبخند زد.

All the other animals watched as the two swans flew away, friends forever.

همه حیوانات دیگر پرواز دو قو را مشاهده کردند. برای همیشه دوست ماندند.

مترجم: سرکار خانم معصومه سیدیان پور امیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *