جک و بوته لوبیا

Once upon a time, a boy named Jack got himself into the biggest, most humongous heap of trouble ever. It all started when Jack’s mama asked him to milk the old cow. But Jack decided he was tired of milking cows. “No way, no how. I’m not milking this brown cow now,” said Jack, and he decided to sell the old cow, so he’d never have to milk it again!

روزی روزگاری، پسری به نام جک خودش را در بزرگترین ، فرومایه ترین دردسر انداخت. همه این‌ها زمانی شروع شد  که مادر جک از او خواست تا گاو پیر را بدوشد. جک فکر کرد که از دوشیدن گاو خسته شده است. جک گفت: به هیچ وجه من الان این گاو قهوه ای را نمیدوشم. او تصمیم گرفت گاو پیر را بفروشد تا دیگر مجبور نباشد شیر آن را بدوشد.

Jack was on his way to market to sell the cow when he came across a peddler. “Hi, Mr. Peddler,” said Jack. “Where are you headed?” asked the peddler. “I’m going to sell my cow at the market,” Jack answered. “Why sell your cow?” asked the peddler. “Trade her for beans!” “Beans?” asked Jack. “Not just any kind of beans,” said the peddler, “magic beans.” “What do they do?” asked Jack. “They do magic!” said the peddler. “Magic? Sold!” said Jack, and he traded the cow for three magic beans.

جک در راه بازار بود برای فروش گاو، که با پدلر رو به رو شد. جک گفت:سلام اقای پدلر. پدلرپرسید : کجا داری میری؟ جک جواب داد:من دارم میرم گاوم را در بازار بفروشم . پدلر پرسید:چرا گاوت رو میفروشی؟ اونو با لوبیا معامله کن. جک پرسید: لوبیا؟ پدلرگفت:نه هر لوبیایی،لوبیای سحرآمیز. جک پرسید: «اونا چیکار می کنن؟» پدلر گفت: «اونا جادو می کنن!» جک گفت: «جادو؟  فروخت ! و گاو را با سه دانه‌ی لوبیا معامله کرد.

Jack got home and told his mama he had sold the cow so he wouldn’t have to milk her anymore. “Oh dear, you did what?” Jack’s mama asked. “I sold her for magic beans,” said Jack. “You sold a cow for magic beans?” Jack’s mama couldn’t believe what Jack was telling her. “There’s no such thing as magic beans,” she said as she threw the beans out the window. “Well, I did make them disappear, but that still doesn’t make them magic!”

جک به خانه برگشت و به مادرش گفت که گاو را فروخته تا دیگر مجبور نباشد آن را بدوشد. مادر جک پرسید: «تو چیکار کردی عزیزم؟» جک گفت: «من اونو فروختم برای لوبیاهای سحرآمیز».«تو گاو رو فروختی  برای لوبیاهای سحرآمیز؟» مادر جک نمی‌توانست چیزی را که جک میگفت باور کند . او گفت: «چیزی به عنوان لوبیای سحرآمیزی وجود نداره.» و لوبیاها را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. او گفت: «حالا من آنها را غیب کردم اما آنها هنوز جادویی خلق نکردند !»

Suddenly, the ground rumbled and began to shake. A magic beanstalk grew up right before their eyes! Jack saw it and immediately began to climb the tall beanstalk. “Get back here this instant!” called Jack’s mama, but Jack wasn’t listening.

ناگهان زمین  غرید و شروع به لرزیدن کرد. یک بوته‌ی لوبیا سحر آمیز جلوی چشم آن‌ها رویید. جک آن را دید و فوراً  شروع کرد به بالا رفتن از بوته بلند لوبیا. مادرش صدا زد: «همین‌الان برگرد اینجا!» ولی جک گوش نمی‌داد.

Jack climbed up and up and up and up the beanstalk. At the top of the beanstalk, Jack found a giant castle. He walked up to the giant door, cracked it open, and went inside. Inside the castle, Jack saw the most amazing thing he had ever seen.

جک از بوته لوبیا بالا، بالاتر و بالاتر رفت. در بالای بوته‌ لوبیا قصر غول پیکری را پیدا کرد. به طرف در غول پیکر آن رفت و بازش کرد و وارد شد. داخل قصر جک شگفت‌انگیزترین چیز در تمام عمرش را دید.

It was a goose. But it wasn’t just any old ordinary goose. This goose laid eggs made of gold! “That is so cool,” thought Jack. “Think of all the things you could do with golden eggs!” And then, Jack got the worst idea he’d ever had—he was going to take the goose!

یک غاز آنجا بود. اما آن فقط یک غاز همیشگی و معمولی نبود. آن غاز تخم‌های ساخته شده از طلا می‌گذاشت! چه خوب شد .جک با خودش فکر کرد: «فکر کن با این تخم‌های طلا چه کارا میشه کرد!» و سپس بدترین فکر ممکن به سرش زد_ او رفت و غاز را برداشت!

Jack lifted the goose off of its perch. Just then, the biggest, most fearsome, and only giant Jack had ever seen came into the room. The giant saw that his goose wasn’t in its usual spot! “Fee fi fo funch, if you took my goose, I’ll eat you for lunch!” “Oh no,” thought Jack. “That giant’s going to eat me! I’ve got to get out of here without him seeing me!”

جک غاز را از جایی که نشسته بود بلند کرد. در سپس تنها بزرگ‌ترین و ترسناک‌ترین و غولی که جک دیده بود وارد اتاق شد. غول دید که غاز در جای همیشگی‌اش نیست! هی هو های هانار. اگه تو غاز منو برداشتی من تورا برای ناهار خواهم خورد.! جک فکر کرد: «اوه نه. این غول میخواد منو بخوره! من باید ازاینجا برم بیرون بدون اینکه که او من را بیند!»

Quietly and carefully, Jack took the goose and made his way toward the door. He was almost out of the room when—honk! The goose cried out and the giant spotted Jack! “Fee fi fo fummy, give that back or I’ll call my mummy!” roared the giant. “Ahhh!” screamed Jack. He ran toward the beanstalk.

بی سروصدا و با دقت جک غاز را برداشت و به طرف در راه افتاد. چیزی نمانده بود که از اتاق بیرون برود که غاز جیغ کشید و غول جک را پیدا کرد. غول نعره زد: «هی هو های  هانار، اونو به من برگردون یا مادرمو صدا میزنم.» جک جیغی زد: « آه!» و به طرف ساقه لوبیا دوید.

Jack ran as quickly as he could down the beanstalk, but the giant was following close behind.

جک به سرعت دوید و از ساقه لوبیا پائین آمد اما غول هم پشت سرش بود.

Just as Jack put his feet back on the ground, the giant picked up Jack in his enormous hands. “Fee fi fo fummy, I bet you taste yum yum yummy!” said the giant. Just as the giant was about to eat Jack, the ground began to shake, and there, standing right behind the giant, was an even bigger, taller, more humongous lady giant! “Two giants!” thought Jack. “They’ll eat me now for sure!”

درست وقتی جک پا روی زمین گذاشت غول او را به روی دستان بزرگش بلند کرد. غول گفت: «هی هو های هانار، من شرط میبندم خوشمزه هستی! درست وقتی غول می‌خواست جک را بخورد زمین شروع به لرزیدن کرد و خانم غول که حتی بزرگ‌تر، بلندتر بود درست پشت بچه غول ایستاد! جک با خودش فکر کرد: «دوتا غول؟. حالا دیگه حتماً من را می خورند!»

“Put that boy down, Willifred,” the giant mama told her son. The giant put Jack back down on the ground. “Now what have I told you?” she asked. “Don’t eat other kids,” said the giant sheepishly. “That’s right, we don’t eat other kids,” said the mama giant. “But he took my goose!” cried the giant.

مادر غول به پسرش گفت: «ویلفرد اون پسر رو بذارش زمین.» بچه غول جک را روی زمین گذاشت. خانم غوله پرسید: «به تو چی گفته بودم؟» بچه غول با شرمندگی گفت: «بچه‌های دیگه رو نخور.» مادر غول گفت: «درسته. ما بچه‌های دیگه رو نمی‌خوریم. » بچه غول داد زد: «ولی اون غاز منو برداشته! »

Just then, Jack’s mama came out of the farmhouse. “What on earth is going on here?” she asked. “Well,” Jack began, “there was this castle, and inside was the coolest goose ever—it lays golden eggs! As I was taking it, this giant kid came in and was all ‘fee fi fo fum’ and then I—” “You mean you took this boy’s goose?” Jack’s mama interrupted. “Yeah, but it lays golden eggs!” Jack paused and thought about it. “Huh. Now that you mention it, I guess that wasn’t very nice,” said Jack. Jack looked at the giant. “I’m sorry I took your goose. I know I shouldn’t take things that don’t belong to me.” “That’s OK. I suppose I should’ve asked you to give me back the goose without trying to eat you. I’m sorry too,” said the giant. “Hey, do you want to play baseball?”

سپس مادر جک از خانه روستایی بیرون آمد. او پرسید: «اینجا چه خبر شده؟» خب،جک شروع کرد: «اونجا یک قصر بود و داخلش جالب‌ترین غازی که تابه حال دیدم بود- اون تخم طلا میذاره! داشتم برمیداشتمش  که این بچه غوله اومد تو و هی های هو و اینا میکرد. بعدش من…» مادر جک حرف او را قطع کرد: «منظورت اینه که غاز این پسررا برداشتی؟» آره. ولی تخم طلا میذاره. جک مکثی کرد و راجع به آن کمی فکر کرد. جک گفت: «حالا که گفتی به نظرم خیلی هم جالب نمیاد.» جک نگاهی به بچه غول کرد و گفت: «من معذرت میخوام که غازت رو برداشتم. من می دونم که نباید چیزی که مال من نیست را بردارم. » بچه غول گفت: «عیبی نداره. به نظرم بهتر بود به جای اینکه بخوام بخورمت ازت می‌خواستم غازو بهم پس بدی. منم معذرت میخوام. هی، میخوای بیس‌بال بازی کنی؟»

Jack and the giant became good friends, using the beanstalk to visit each other whenever they wanted. “You know,” Jack said, “if it weren’t for those three magic beans, I never would have learned how to play giant baseball.” “You’re right,” said the giant. “I’d say the whole adventure was a giant success!”

جک و بچه غول دوستان خوبی شدند و هر وقت که می‌خواستند همدیگر را ببینند از بوته لوبیا استفاده می‌کردند. جک گفت: «میدونی اگه اون سه تا لوبیای سحرآمیز نبودن یاد نمی‌گرفتم بیس‌بال غولی بازی کنم. » بچه غول گفت: «راست میگی. منم میگم که همه‌ی این ماجراها یه موفقیت بزرگ بود! »

شما میتوانید پادکست این داستان شگفت انگیز را در کافه زبان بشنوید.

مترجم: سرکار خانم معصومه سیدیان پور امیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *