جوجه اردک زشت

Mummy Duck lived on a farm. In her nest, she had five little eggs and one big egg. One day, the five little eggs started to crack. Tap, tap, tap! Five pretty, yellow baby ducklings came out.

اردک مومیایی شده در یک مزرعه زندگی میکرد. او در لانه اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت.روزی پنج تخم کوچک شروع کردن به ترک خوردن تاب، تاب، تاب. پنج جوجه اردک قشنگ زرد بیرون آمدند.

Then the big egg started to crack. Bang, bang, bang! One big, ugly duckling came out. ‘That’s strange,’ thought Mummy Duck. Nobody wanted to play with him. ‘Go away,’ said his brothers and sisters. ‘You’re ugly!’ The ugly duckling was sad. So he went to find some new friends.

سپس تخم بزرگ شروع کرد به ترک خوردن بنگ، بنگ، بنگ. یک جوجه اردک بزرگ زشت بیرون امد.  عجیب بود.اردک مومیایی شده فکر کرد. هیچکس نمیخواست با او بازی کند.برادران و خواهرانش گفتند:گمشو. تو زشتی. جوجه اردک زشت ناراحت بود. بنابراین خواست دوستهای جدیدی پیدا کند.

بیشتر بخوانید