جک و بوته لوبیا

Once upon a time, a boy named Jack got himself into the biggest, most humongous heap of trouble ever. It all started when Jack’s mama asked him to milk the old cow. But Jack decided he was tired of milking cows. “No way, no how. I’m not milking this brown cow now,” said Jack, and he decided to sell the old cow, so he’d never have to milk it again!

روزی روزگاری، پسری به نام جک خودش را در بزرگترین ، فرومایه ترین دردسر انداخت. همه این‌ها زمانی شروع شد  که مادر جک از او خواست تا گاو پیر را بدوشد. جک فکر کرد که از دوشیدن گاو خسته شده است. جک گفت: به هیچ وجه من الان این گاو قهوه ای را نمیدوشم. او تصمیم گرفت گاو پیر را بفروشد تا دیگر مجبور نباشد شیر آن را بدوشد.

بیشتر بخوانید