تغییر خاطرات

عشق قدرتمند ترین احساس انسانی است و عشق جدید می‌تواند به ما احساس زنده بودن بدهد. هیچ احساس دیگری این توانایی را ندارد. روی دیگر عشق، درد عشق است که می‌آید و می‌رود. بسیاری از ما در چند نقطه‌ی زمانی از زندگی‌مان احساس از دست دادن عشق را تجربه کرده‌ایم و بسیاری از افراد معتقدند زمان مرهم خوبی برای زخم‌هاست. آیا راه دیگری هم وجود دارد؟ چه می‌شد اگر می‌توانستیم غم از دست دادن عشق را خودمان پاک کنیم؟

در فیلم “درخشش ابدی یک ذهن پاک”، که در آینده اتفاق می‌افتد، شرکتی وجود دارد برای خدمت رساندن به افرادی که می‌خواهند خاطره‌هایشان را پاک کنند. داستان فردی به نام جول باریش که مردی آرام و کم حرف است. زندگی جول هیچ وقت شگفت انگیز نبوده، اما او از چیزهای شگفت انگیز لذت می‌برد. یک روز ولنتاین، جول با یک حس غریب که نمی‌توانست آن را توصیف کند ،از خواب بیدار شد. او برای رفتن به سرکار حاضر شد و زمانی که پا از خانه بیرون می‌‌گذارد، تصمیم می‌گیرد که سرکار نرود.

به جای آن به دلایلی که خود او هم نمی‌تواند آن را توضیح دهد، جول سوار قطار شده و به منطقه ی ساحلی مونتاگ واقع در لانگ‌آیلند میرود.

ساحل لانگ آیلند

به محض رسیدن او به آن جا، به تنهایی کنار ساحل می‌نشیند و شروع به نوشتن می‌کند. درحالی که مشغول نوشتن بود، دختری با موهای رنگ شده‌ی آبی، چشم‌هایش را گرفت، ولی او شجاعت نزدیک شدن به دختر را نداشت.

در راه برگشت مشخص می‌شود که او و دختر مو آبی در یک قطار بودند. دختر خود را به جول معرفی می‌کند: کلمنتاین کروزینسکی. جول آن مکالمه را همزمان هم دوستانه و هم زننده برداشت کرد. با آن که کلمنتاین شخصیتی متفاوت از جول داشت، جول مجذوب او شده بود. به محض اینکه به خانه رسید برای وقت گذارندن با او برنامه ریزی کرد و با او تماس گرفت.

شب بعد جول و کلمنتاین از رودخانه‌ی چارلز دیدن کردند و با هم روی یخ خوابیدند. شخصیت‌های متفاوت آنها نقطه‌ی عطفی بود که هردو احساس کنند که عاشق هم شده‌اند. در نگاه اول انگار عشق بود. در واقع آنها عاشق‌هایی بودند که یکدیگر را فراموش کرده بودند. آنها خیلی قبل از آن که سوار قطار شوند یکدیگر را ملاقات کرده بودند. آنها دوسال قبل همدیگر را دیده بودند. این رابطه با درد و احساسی بسیار دردناک برای هردوی آن ها تمام شد.  هر دو امیدوار بودند تا بتوانند یکدیگر را فراموش کنند.

پس از بهم خوردن رابطه‌ی آنها، کلمنتاین تصمیم می‌گیرد تمام خاطرات خود با جول را از حافظه‌ی خود پاک کند.  کلمنتاین با شرکت خدمات پزشکی که لاکونا نام داشت،  برای آن که خاطرات را تغییر دهد تماس گرفت.به محض اینکه رویه‌ی این کار به پایان رسید، کلمنتاین حتی نمی‌دانست که جول وجود دارد. جول در سوی دیگر تمام خاطراتش با کلمنتاین را به یاد داشت. در یک صحنه، جول به حدی دلتنگ کلمنتاین می‌شود که تصمیم می‌گیرد دنبال او برود. وقتی او را پیدا می‌کند، کلمنتاین در حال بوسیدن مرد دیگریست و زمانی که جول به او نزدیک می‌شود، کلمنتاین او را نمی‌‌شناسد. جول بسیار دلگیر می‌شود و نمی‌تواند متوجه شود که کلمنتاین چگونه به این زودی همه چیز را فراموش کرده و از او گذشته است.

جول با دوستانش در این رابطه صحبت کرد و آنها به او گفتند که کلمنتاین با خاطرات او چه کرده است. پس از شنیدن آن، جول هم تصمیم گرفت که همینکار را بکند.

2 سال بعد، از روی سرنوشت یا به طور اتفاقی، جول و کلمنتاین  در ساحل لانگ‌آیلند به یکدیگر برخوردند. حال آنها برای بار دوم همدیگر را ملاقات کردند. آنها یک شانس دیگر برای رابطه با هم داشتند. چون یکدیگر را به یاد نمی‌آوردند، هر دو به یکدیگر احساس داشتند. آیا آنها دوباره به روش مشابه از هم جدا می‌شدند؟

درخشش ابدی یک ذهن پاک، یک فیلم تخیلی است اما یک حقیقت پشت مفهوم تغییر خاطرات، پنهان است. دانشمندان راهی کشف کرده‌اند تا خاطرات را تغییر دهند. آنها حتی امید دارند که بتوانند خاطرات را از ذهن افراد پاک کنند. آنها همچنان سالها با آزمایش کردن این نظریه فاصله دارند. فعلا آنها از موش‌ها استفاده می‌کنند.

محققان یک ژن به نام tet1 را کشف کرده‌اند. این ژن مسؤل انقراض خاطرات است که خاطرات جدید را جایگزین قدیمی‌ها می‌کنند. ایده آن است که فعالیت بیشتر این ژن باعث ساده‌تر پاک شدن خاطرات قدیمی میشود.

برای آزمایش این نظریه، محققان موش‌ها را در قفسی قرار دادند و یک شوک الکتریکی به آن در لحظه وارد کردند که ضربه‌ی مهلکی برای آنان بود. سپس آنها را به دو گروه تقسیم کردند. گروه اول ژن خود را به صورت نرمال حفظ کردند، درحالی که ژن گروه دوم توسط محققان تخلیه شده بود. حال دوباره موش‌ها به قفس‌ها بازگردانده شدند، اما این بار خبری از شوک الکتریکی نبود. گروهی از موش‌ها که ژن را دارا بودند، یادگرفته بودند که از قفس نترسند. خاطرات تلخ آنها در طول زمان از بین رفته بود و خاطرات جدید جایگزین شده بود. حال آنها هیچ دلیلی بای ترس نداشتند.

موش‌هایی که ژن آنها تخلیه شده بود، مثل دفعه‌ی پیش از قفس می‌ترسیدند، بدون ژن جایگزین کننده‌ی خاطرات جدید خاطره‌ی قدیمی قفس برای آنها همچنان به قوت قبل باقی بود.

در آینده، شاید این نظریه‌ی ژن tet1 به انسان‌ها کمک کند تا خاطرات دردناک خود را فراموش کنند. اما این تنها یک تکه‌ی کوچک از پازل است. محققان یافته‌اند که چگونه خاطرات را جایگزین کنند، اما آنها هنوز به اینکه دقیقا کدام خاطره را باید انتخاب کنند، دست نیافته‌اند. در  داستان جول و کلمنتاین آنها همچنان همه‌ی خاطرات گذشته‌ی خود را داشتند و تنها خاطره‌ای که دیگر نمی‌خواستند را حذف کردند. این بسیار پیشرفته تر از آزمایشی است که با موش‌ها انجام شده است.

آیا پاک کردن خاطرات دردناک گذشته، کلیدی است برای دستیابی به شادی؟ جست و جو برای خوش بختی مساله ایست که در روانشناسی بسیار به آن پرداخته می‌شود. البته که همه‌ی ما می‌خواهیم خوشحال باشیم، اما پاک کردن خاطرات احتمالا بهترین راه نیست. درحالی که به طور طبیعی افراد از ناراحتی و درد دوری می‌کنند، اما گاهی اوقات این دردها بهترین فرصت رشد شخصیتی است.  البته که دردهایی که در طول زندگی احساس می‌کنیم تنها برای قوی‌تر شدن نیست. تجربه‌ی عبور کردن از رنج و یادگرفتن آن که چطور باید درد را مدیریت کرد، بخش مهمی از هویت آدمی است. اگر هیچ وقت تجربه‌ی از دست دادن چیزی را نداشتید، چه کسی بودید؟ احتمالا بسیار آدم متفاوت‌تری بودید و اگر تجربه‌ی غم و رنج را نداشتید، چطور با دیگران همدلی می‌کردید؟

مترجم: سرکار خانم مهدیه خانی

گاو چران

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolenHe went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling. “Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? ” he yelled with surprising forcefulness. No one answered. “Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I done in Texas! And I don’t like to have to do what I done in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly.

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی او (گاوچران ) نوشیدنی‌اش را تمام کرد ، متوجه شد که اسبش دزدیده شده استاو به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌ اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد. او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: « کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟! » کسی پاسخی نداد. « بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم! » بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن.

بیشتر بخوانید

جوجه اردک زشت

Mummy Duck lived on a farm. In her nest, she had five little eggs and one big egg. One day, the five little eggs started to crack. Tap, tap, tap! Five pretty, yellow baby ducklings came out.

اردک مومیایی شده در یک مزرعه زندگی میکرد. او در لانه اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت.روزی پنج تخم کوچک شروع کردن به ترک خوردن تاب، تاب، تاب. پنج جوجه اردک قشنگ زرد بیرون آمدند.

Then the big egg started to crack. Bang, bang, bang! One big, ugly duckling came out. ‘That’s strange,’ thought Mummy Duck. Nobody wanted to play with him. ‘Go away,’ said his brothers and sisters. ‘You’re ugly!’ The ugly duckling was sad. So he went to find some new friends.

سپس تخم بزرگ شروع کرد به ترک خوردن بنگ، بنگ، بنگ. یک جوجه اردک بزرگ زشت بیرون امد.  عجیب بود.اردک مومیایی شده فکر کرد. هیچکس نمیخواست با او بازی کند.برادران و خواهرانش گفتند:گمشو. تو زشتی. جوجه اردک زشت ناراحت بود. بنابراین خواست دوستهای جدیدی پیدا کند.

بیشتر بخوانید

جک و بوته لوبیا

Once upon a time, a boy named Jack got himself into the biggest, most humongous heap of trouble ever. It all started when Jack’s mama asked him to milk the old cow. But Jack decided he was tired of milking cows. “No way, no how. I’m not milking this brown cow now,” said Jack, and he decided to sell the old cow, so he’d never have to milk it again!

روزی روزگاری، پسری به نام جک خودش را در بزرگترین ، فرومایه ترین دردسر انداخت. همه این‌ها زمانی شروع شد  که مادر جک از او خواست تا گاو پیر را بدوشد. جک فکر کرد که از دوشیدن گاو خسته شده است. جک گفت: به هیچ وجه من الان این گاو قهوه ای را نمیدوشم. او تصمیم گرفت گاو پیر را بفروشد تا دیگر مجبور نباشد شیر آن را بدوشد.

بیشتر بخوانید