برچسب: داستان های کوتاه

تغییر خاطرات

عشق قدرتمند ترین احساس انسانی است و عشق جدید می‌تواند به ما احساس زنده بودن بدهد. هیچ احساس دیگری این توانایی را ندارد. روی دیگر عشق، درد عشق است که می‌آید و می‌رود. بسیاری از ما در چند نقطه‌ی زمانی از زندگی‌مان احساس از دست دادن عشق را تجربه کرده‌ایم و بسیاری از افراد معتقدند […]

ادامه مطلب

گاو چران

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolenHe went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling. “Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? ” he yelled with surprising forcefulness. No one answered. “Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I done in Texas! And I don’t like to have to do what I done in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly.

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی او (گاوچران ) نوشیدنی‌اش را تمام کرد ، متوجه شد که اسبش دزدیده شده استاو به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌ اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد. او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: « کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟! » کسی پاسخی نداد. « بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم! » بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن.

ادامه مطلب

جوجه اردک زشت

Mummy Duck lived on a farm. In her nest, she had five little eggs and one big egg. One day, the five little eggs started to crack. Tap, tap, tap! Five pretty, yellow baby ducklings came out.

اردک مومیایی شده در یک مزرعه زندگی میکرد. او در لانه اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت.روزی پنج تخم کوچک شروع کردن به ترک خوردن تاب، تاب، تاب. پنج جوجه اردک قشنگ زرد بیرون آمدند.

Then the big egg started to crack. Bang, bang, bang! One big, ugly duckling came out. ‘That’s strange,’ thought Mummy Duck. Nobody wanted to play with him. ‘Go away,’ said his brothers and sisters. ‘You’re ugly!’ The ugly duckling was sad. So he went to find some new friends.

سپس تخم بزرگ شروع کرد به ترک خوردن بنگ، بنگ، بنگ. یک جوجه اردک بزرگ زشت بیرون امد.  عجیب بود.اردک مومیایی شده فکر کرد. هیچکس نمیخواست با او بازی کند.برادران و خواهرانش گفتند:گمشو. تو زشتی. جوجه اردک زشت ناراحت بود. بنابراین خواست دوستهای جدیدی پیدا کند.

ادامه مطلب

جک و بوته لوبیا

Once upon a time, a boy named Jack got himself into the biggest, most humongous heap of trouble ever. It all started when Jack’s mama asked him to milk the old cow. But Jack decided he was tired of milking cows. “No way, no how. I’m not milking this brown cow now,” said Jack, and he decided to sell the old cow, so he’d never have to milk it again!

روزی روزگاری، پسری به نام جک خودش را در بزرگترین ، فرومایه ترین دردسر انداخت. همه این‌ها زمانی شروع شد  که مادر جک از او خواست تا گاو پیر را بدوشد. جک فکر کرد که از دوشیدن گاو خسته شده است. جک گفت: به هیچ وجه من الان این گاو قهوه ای را نمیدوشم. او تصمیم گرفت گاو پیر را بفروشد تا دیگر مجبور نباشد شیر آن را بدوشد.

ادامه مطلب